افسانوافسانو

قصه لاک‌پشت و دو مرغابی

سفر پرماجرای لاک‌پشت پرنده · کلیله و دمنه

تصویر قصه لاک‌پشت و دو مرغابی
لاک‌پشتی در برکه‌ای زندگی می‌کرد و دو مرغابی دوستش بودند. یک سال آب برکه کم شد و مرغابی‌ها نگران لاک‌پشت شدند. گفتند: «تکه چوبی را میان دو منقار می‌گیریم و تو دندان‌هایت را به آن بگیر تا تو را به برکه دیگری ببریم؛ فقط یادت باشد دهان باز نکنی.» لاک‌پشت پذیرفت و آن‌ها در آسمان پرواز کردند. مردم از زمین نگاه کردند و تعجب کردند. لاک‌پشت نتوانست خودداری کند و خواست جواب دهد؛ دهانش باز شد و روی زمین افتاد. خوشبختانه خیلی آسیب ندید، اما بسیار خجالت کشید.

شخصیت‌های قصه

پیام قصه

به نصیحت دوستان گوش دهیم و جلوی زبان و خودنمایی خود را بگیریم.

همین قصه، با نام کودک خودتان

کودکتان را قهرمان «لاک‌پشت و دو مرغابی» کنید — با عکس خودش، در یک کتاب مصور که در چند دقیقه ساخته می‌شود.

ساخت کتاب ←
دوستیهمکاریصبر